نسیم خلد می رود مگر ز جویبارها


که بوی مشک می دهد هوای مرغزارها

فراز خاک وخشت ها دمیده سبزکشتها


چه کشتها بهشتها نه ده نه صد هزارها

به چنگ بسته چنگها بنای هشته رنگها


چکاوهاکلنگها تذروها هزارها

ز نای خویش فاخته دوصد اصول ساخته


ترانها نواخته چو زیر و بم تارها

ز خاک رسته لالها چوبسدین پیالها


به برگ لاله ژالها چو در شفق ستارها

فکنده اند همهمه کشیده اند زمزمه


به شاخ سروبن همه چه کبکها چه سارها

نسیم روضهٔ ارم جهد به مغز دمبدم


ز بس دمیده پیش هم به طرف جویبارها

بهارها بنفشها شقیقها شکوفها


شمامها خجسته ها اراک ها عرارها

ز هرکرانه مستها پیالها به دستها


ز مغز می پرستها نشانده می خمارها

ز ریزش سحابها بر آبها حبابها


چو جوی نقره آبها روان در آبشارها

فراز سرو بوستان نشسته اند قمریان


چو مقریان نغز خوان به زمردین منارها

فکنده اند غلغله دو صد هزار یکدله


به شاخ گل پی گله ز رنج انتظارها

درختهای بارور چو اشتران باربر


همی ز پشت یکدگرکشیده صف قطارها

مهارکش شمالشان سحابها رحالشان


اصولشان عقالشان فروعشان مهارها

درین بهار دلنشین که گشته خاک عنبرین


ز من ربوده عقل و دین نگاری از نگارها

رفیق جو شفیق خو عقیق لب شقیق رو


رقیق دل دقیق مو چه مو ز مشک تارها

به طره کرده تعبیه هزار طبله غالیه


به مژه بسته عاریه برنده ذوالفقارها

مهی دو هفت سال او سواد دیده خال او


شکفته از جمال او بهشت ها بهارها

دوکوزه شهد در لبش دو چهره ماه نخشبش


نهفته زلف چون شبش به تارها تتارها

سهیل حسن چهر او دو چشم من سپهر او


مدام مست مهر او نبیدها عقارها

چگویمت که دوش چون به ناز وغمزه شدبرون


به حجره آمد اندرون به طرز می گسارها

به کف بطی ز سرخ می که گر ازو چکد به نی


همی ز بند بند وی برون جهد شرارها

دونده در دماغ و سر جهنده در دل و جگر


چنانکه برجهد شرر به خشک ریشه خارها

مرا به عشوه گفت هی تراست هیچ میل می


بگفتمش به یادکی ببخش هی بیارها

خوش است کامشب ای صنم خوریم می به یاد جم


که گشته دولت عجم قوی چوکوهسارها

ز سعی صدر نامور مهین امیر دادگر


کزوگشوده باب و در ز حصن و از حصارها

به جای ظالمی شقی نشسته عادلی تقی


که مومنان متقی کنند افتخارها

امیر شه امین شه یسار شه یمین شه


که سر ز آفرین شه به عرش سوده بارها

یگانه صدر محترم مهین امیر محتشم


اتابک شه عجم امین شهریارها

امیر مملکت گشا امین ملک پادشا


معین دین مصطفی ضمین رزق خوارها

قوام احتشامها عماد احترامها


مدار انتظامها عیار اعتبارها

مکمل قصورها مسدد ثغورها


ممهد امورها منظم دیارها

کشندهٔ شریرها رهاکن اسیرها


خزانهٔ فقیرها نظام بخش کارها

به هر بلد به هر مکان به هر زمین به هر زمان


کنند مدح او به جان به طرز حقگزارها

خطیبها ادیبها اریبها لبیبها


قریبها غریبها صغارها کبارها

به عهد او نشاطهاکنند و انبساطها


به مهد در قماطها ز شوق شیرخوارها

سحاب کف محیط دل کریم خوبسیط ظل


مخمرش از آب وگل فخارها وقارها

به ملک شه ز آگهی بسی فزوده فرهی


که گشت مملکت تهی ز ننگها ز عارها

معین شه امین شه یسار شه یمین شه


که فکر دوربین شه گزیدش ازکبارها

فنای جان ناکسان شرار خرمن خسان


حیات روح مفلسان نشاط دلفکارها

به گاه خشمش آنچنان طپد زمین و آسمان


که هوش مردم جبان ز هول گیر و دارها

زهی ملک رهین تو جهان در آستین تو


رسیده از یمین تو به هر تنی یسارها

به هفت خط و چار حد به هر دیار و هر بلد


فزون ز جبر و حد و عد تراست جان نثارها

کبیرها دبیرها خبیرها بصیرها


وزیرها امیرها مشیرها مشارها

دوسال هست کمترک که فکرت توچون محک


ز نقد جان یک به یک به سنگ زد عیارها

هم ازکمال بخردی به فر و فضل ایزدی


ز دست جمله بستدی عنان اختیارها

چنان ز اقتدار توگرفت پایه کار تو


که گشت روزگار تو امیر روزگارها

چه مایه خصم ملک و دین که کرد ساز رزم وکین


که ساختی به هر زمین زلاششان مزارها

خلیل را نواختی بخیل راگداختی


برای هردو ساختی چه تختها چه دارها

در ستم شکسته یی ره نفاق بسته یی


به آب عدل شسته یی ز چهر دین غبارها

به پای تخت پادشه فزودی آن قدر سپه


که صف کشد دو ماهه ره پیادها سوارها

کشیده گرد ملک و دین ز سعی فکرت رزین


ز توپهای آهنین بس آهنین حصارها

حصارکوب وصف شکن که خیزدش تف ازدهن


چو ازگلوی اهرمن شررفشان به خارها

سیاه مور در شکم کنند سرخ چهره هم


چه چهره قاصد عدم چه مور خیل مارها

شوند مورها در او تمام مار سرخ رو


که بر جهندش ازگلو چو مارها ز غارها

ندیدم اژدر اینچنین دل آتشین تن آهنین


که افکند در اهل کین ز مارها دمارها

نه داد ماند ونه دین ز دیو پر شود زمین


فتد خمار ظلم وکین به مغز ذوالخمارها

به نظم ملک ودین نگر ز بسکه جسته زیب و فر


که نگسلد یک از دگر چو پودها ز تارها

الاگذشت آن زمن که بگسلد در چمن


میان لاله و سمن حمارها فسارها

مرا بپرور آنچنان که ماند از تو جاودان


ز شعر بنده در جهان خجسته یادگارها

به جای آب شعر من اگر برند در چمن


ز فکر آب و رنج تن رهند آبیارها

هماره تابه هر خزان شود ز باد مهرگان


تهی زرنگ و بو جهان چو پشت س وسمارها

خجسته باد حال تو هزار قرن سال تو


به هر دل از خیال تو شکفته نوبهارها